تبليغاتX
♣ چشمهایش ♣








♣ چشمهایش ♣

دیدمت یک شب به دریا خیره بودی تا سحر کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی

با سلام به همه دوستان عزیز

از امشب وبلاگ چشمهایش به این آدرس

انتقال پیدا کرد دوست دارم تک تک شما رو ببینم

http://mohammadi-r.persianblog.ir/

 به روزم

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:36 توسط دریا



آری ! من مُردم ! آرام و بی صدا ! آنچنان بی صدا که حتی خود نیز ماه ها پس از مرگ آن را ، از بوی متعفن بدن پوسیده‌ام فهمیدم !

ببین ! ماه‌هاست که روح من در آسمان معلق است ! ماه‌هاست و خود ندانستم !

من میان لبهایت ، آن لحظه که بر روی هم برای لبخند نشستند ، مُردم ! باور نداری ؟! بزن اگر نمی‌توانی سردی دستانم را لمس کنی ! بزن و ببین که دیگر خونی در بدن ندارم !

بزن تا یادگاری دیگری ، در کنار یادگاری‌هایت بر روی دستانم ، داشته باشم ! بزن تا هم تو لذت بی‌خونی و مرگم را بچشی ، هم من لذت زخم دیگرت را تحمل کنم !

خیالت راحت ! من ماه‌هاست که مُردم ! اما بی‌صدا ! از رنگ بی‌رنگی صورتم می‌توانی بفهمی ! از این همه لبخند فهمش آسان است ! ببین و بفهم که این مُرده متحرک است !

آری ! خدایم به چه زیبایی نشان داد که خداست ! ببین که خدایم ، آرزوی دو‌رم را چگونه برآورده کرد !

آری ! چه خوب از قولم سرنپیچاندم ! ببین من مُرده‌ام !

باور نداری ؟! بزن و ببین که دیگر خونی در بدنم نیست ! تو دیدی که رگ‌هایم خشکیده‌اند ! دیدی که همچون دیگران نمُردم ! اگر باز هم باور نداری ، بزن و ببین !

به خدایی که خدای توست ، حتی مُرده‌ها هم می‌توانند بنویسند ! بزن تا ببینی که یک مُرده هم می‌نویسد !

 من به چه سادگی مُردم ! من میان لبخندهایت جان کندم ! صدای مرگم در میان صدای خنده‌ات گم شد ، تا من از شنیدن صدای مرگ خود نیز محروم شوم ! از لذت جان کندن ! از لذت اشهد و وصیت !

آری ، من نامسلمان مُردم ! بدون اشهد ! شاید صدای اشهدم هم در میان صدای خنده‌ات گم شد !

باور کن ! حتی یک مُرده هم می‌تواند بنویسد ! استخوان‌هایم پوسیده‌اند ! دستانم را ببین از شدت سردی می‌لرزند ! بوی فاسد شدن بدنم را بشنو ! بوی تعفن می‌دهد ! قلبم را بو نکن ،

همچنان بوی گلی را میدهد که هرگز تقدیمم نکردی  اما ، نگهش داشتم و نگاهش کردم ! برای قلبم ، هنوز آن گل زنده است و تا هست قلبم را بو نکن ! هنوز بوی تازگی می‌دهد !

من مُرده‌ام ! اما هنوز سنگ قبری ندارم ! هر سنگی که دیدی سنگ قبر من است ! خواستی بر آن فاتحه‌ای بخوان ! نخواستی هم بر روی آن نگاه کن ! نامم را خواهیی دید : مُرده مرداب

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 20:2 توسط دریا |



 

شانه هایم زیر بار غم شکست

شاخه های سبز امیدم شکست

عشق ما در شیشه فرهاد بود

عشق شیرین ریشه اش در باد بود

هیچ کس حرف صداقت را نزد

هیچ کس دل را بر این دریا نزد

یک نفر امروز در چشمم شکست

یک نفر بار سفر بست و گسست

یک نفر با خاطراتم دور شد

یک نفر با قصه ها محشور شد

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 22:48 توسط دریا |



داستان واقعی از زبان معلم یک دانش آموز:

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید .

انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده كه بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد:
 
از زبان یك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام ( منظور همان mba است) كه بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد.
 
از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...

ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم "....!!!!!!!!!!:


شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

 " خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... (معلومه که نمی دانی) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است. این را مامان گفت. تا پارسال دلم میخواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است .
 
حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد .
 
 گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .

ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند.برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد .
 
بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک.
 
 بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد .
 
زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند . من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

 
از خوندن این داستان حسابی به هم ریختم
یا رب نظر تو برنگردد

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 13:14 توسط دریا |



گابریل گارسیا مارکز ( gabriel garsia markez ) بزرگترین نویسنده ی کلمبیا و نام‌آورترین نویسنده ی جهان و برنده ی جایزه ادبی نوبل سال 1982 است.


آموخته‌های گابریل گارسیا مارکز

 

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

 

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

 

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.

 

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

 

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.

 

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

 

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.


زندگی مشترک

 

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.

 

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

 

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

 

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.

 

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مسئله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.

 

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.

 

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

 

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 23:57 توسط دریا |



ازسـخـن چـیـنـان شـنـیـدم آشنایـت نـیـسـتم

خــــاطـــراتــت را بــیــاور تــا بــگـویـم کــیـسـتم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صــخــره ام هر قدر بی مـهری کـنی مـی ایـستم

 

تـا نـگـویی اشک هـای شـمـع ازکـم طاقتی است

در خــودم آتــش بــه پــا کـــردم ولــی نــگریـستم

 

چـون شـکـست آیـنــه، حـیرت صـد بـرابـر می شود

بـی سـبـب خـود را شـکـستـم تـا بیـننم کـیستـم

 

زنــدگـی در بـرزخ وصـل و جــدایــی ســاده نـیـست

کـاش قـدری پـیـش از ایـن یـا بـعـد از آن می زیستم

فاضل نظری

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 0:57 توسط دریا |



زینب آخر این شبِ تاریک را سر می‌کند

 یاد از یاس و شقایق، یا صنوبر می‌کند

این وداعِ آخر و جان دادنِ بانوی عشق

عاقبت وصل حسینش را میّسر می‌کند

 

سرّ نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

 کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود . . .

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 21:51 توسط دریا



ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود

خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین

حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین

بال های خویش را دست توسل کرده بود


 پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون


با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون


هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها


هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا

تبـریک بـه کـسـی کـه نـمـی دانـم

 از بـزرگـی اش بـگـویـم یا مردانـگـی،

 سـخـاوت، سـکـوت، مـهـربـانـی و...

 بسیار سخت است ... پدرم روزت مبارک .

وقتی خداوند مرد را آفرید پشیمان شد پس زن را آفرید تا جون اونو بگیره!

روزتون مبارك مردان عزيز ايراني

 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 1:49 توسط دریا |



یـکبـار بـخـنـد

بخند و بیصدا بگذر از من

شب گردیهای شبانه ات

سهم من است

سه تارت را که می نوازی

بـنـواز دلــم را

سـه تــار نـــه

سیصد تار میشود قصه عشق

و بـــخــــوان

بــه نــــام دل

آنـجــا کـه رنــگ مــی بــــازد

مـــــن

همه تویی که می پیچی در تن بی تابم

مــبــارک اســت

این هم آغوشی

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 20:31 توسط دریا |



سلام به همه دوستان خوب و عزیزم

به قول یکی از دوستان چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود

چند روز به علت اثاث کشی نبودم چند روز هم یه علت وصل

نبودن اینترنتمون نمیتونم زیاد بیام

ممنون از همه دوستانی که در نبودنم هم بهم سر زدن و

فراموشم نکردن

همتونو دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 23:44 توسط دریا




مطالب پيشين
» بدرود بلاگفا
» من مرده ام...
» وسعت دریـــــــــــــــا...
» می خواهم فاحشه بشوم...
» زندگی زیباست...
» آشنا
» زینب(س)
» روز مرد...
» بخند...
» دلیل نبودنم..
Design By : ParsSkin.Com